Love Story

!!! وقتی عاشق شوی. راز دلتو گفته. که نه! داد بزن

 

Closed


+ نوشته شده در دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط   نظرات ()

 

هر چند دیگه خیلی اینجا رو دوست ندارم. اما باز اومدم، امروز یه مطلب خوندم که برای خودم خیلی جالب بود، شما هم بخونید حتماً خوشتون میاد

 

شب عروسی

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو

اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.

دامادسروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: زهرا ، دخترم ، در را باز کن. زهرا جان

سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه

میرند تو. زهرا ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ

عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند

به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست زهرا یه کاغذ هست، یه کاغذی که با

خون یکی شده. بابای زهرا میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،

با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر

خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه

آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو

حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت

گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو

هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو

کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی زهرات

چطوری داره لباس عروسیشوباخون رگش رنگ می کنه.کاش بودی و میدیدی

زهرات تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه

دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم

داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی

که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای

خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه

چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون

گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری

تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری

اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی

گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی

حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز

یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته

ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را

ازشهر ودیار آواره کردچون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود

که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود

نه تو دستات.دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ

پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم

ببینم بجای دستای گرم تو ،دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه.

همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.

وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس

چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده.

می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر

منم باهات میام ………..

پدر زهرا نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش

ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت

سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی

شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو

سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده

بود نامه ی پسرشو برسونه بدست زهرا اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل

کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و زهرا

بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر

و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز

هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط   نظرات ()

 

مثل قدیم وبمو دوست ندارم

 از اینکه خصوصی می نویسم و چهره وبم زشت شده بدم میاد

باید یه فکر دیگه ای کنم!؟

من از اینکه کسی وارد حریم خصوصیم بشه خیلی بدم میاد

دوست ندارم دیگه بنویسم اینجا

باید اینجا رو هم متحول کنم

سال جدید سال تغییر هست دیگه :)


+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط   نظرات ()

خصوصی واسه خودم :(


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط   نظرات ()

سال نو مبارک....

 

سلام

سال نو همتون مبارک باشه، آقا الیور سال نو شما هم مبارک باشه

چه قدر وقته اینجا نبودم، دیشبم اومدم آپ کنم پرشین باز نمی شد:(

تو این فاصله که نبودم خیلی، خیلی اتفاقااااااااااااااق برام افتاد، اتفاقای بد، اتفاقای خوب

بعضی وقتا خیلی خوشحال می شدم بعضی وقتا هم نمیزاشت خوشحالیم یه روز بیشتر پیشم باشه :(

خوب از ناراحتی نگیم، بالاخره باید به زندگی امید داشت، به روزای خوب امید داشت که از راه می رسن، الیوری من که امید دارم به با هم بودنمون و به ثمر رسیدن رابطمون!

بعداً میام می نویسم که چه اتفاقاااایــــی این مدت که نبودم و ننوشتم افتاد، تا شکفته شدن جلو رفتیم اما بازم...........

خوب پس تا بعد

دلم روشن است

  دلم روشن است که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی....

 


از کجا آغاز کنم


داستان عظمت عشق را

داستان لطیف عشق، حکایتی که به وسعت همۀ بودن است

داستانی که حقیقتی ساده است از عشقی که او به من ارزانی می کند

از کجا شروع کنم...

با اولین سلامش


چنان معنایی به زندگی پوچ من بخشید که پس از او، دیگر هرگز عشقی برایم معنا ندارد


او به زندگیم پای گذاشت و زیستنم را سامان بخشید


او قلبم را سرشار می کند

او قلبم را از همۀ یکی ها و یگانگی ها


از آواز فرشتگان و تصاویری بکر سرشار می کند

او روحم را آنقدر از عشق لبریز می کند

که هر جا بروم هرگز تنها نیستم


با بودن او تنهایی معنایی ندارد

و سر انجام روزی به دستهای او خواهم رسید

دستهایی که همیشه در کنارم هستند

عمر این عشق تا به کی خواهد بود؟


آیا به راستی می توان امتداد عاشقی را اندازه گرفت؟

گرچه اکنون نمی توانم پاسخی برای این سوال بیابم

همین قدر می توانم بگویم که

می دانم احتیاجم به بودنش،تا سقوط همۀ ستارگان،پا برجا خواهد بود

و می دانم که او همیشه در کنارم می ماند

" آهنگ Love Story "

چقدر وقت بود آهنگ وبمو گوش نکرده بودم، کلی حالمو عوض کرد


+ نوشته شده در شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط   نظرات ()